تبليغاتX
welcome to yohenagirl

welcome to yohenagirl

انسان مأمور تغییر خویشتن است نه جهان !

 

خورشید با همه ی بزرگیش فقط برای تنها رویای زمینی که تو باشی ترانه ای از دل می گه

دختر ایرونی روزت مبارک 

+نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت10:38 قبل از ظهرتوسط nazi | |

 

برات مینویسم دوستت دارم آخه میدونی؟ آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفاشونو

از یاد می برن ولی یه نوشته به این سادگیا پاک شدنی نیست.

گرچه پاره کردن یه کاغذ از شکستن یه قلبم ساده تره.ولی من مینویسم...

من مینویسم دوستت دارم

+نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387ساعت3:30 بعد از ظهرتوسط nazi | |

 

حرفهای ما هنوز نا تمام،

تا نگاه می کنی،وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی،

پیش از آنکه با خبر شوی،

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود،

آی...،ای دریغ و حسرت همیشگی،

ناگهان،چقدر زود دیر می شود.

هر کس این مطلب رو خوند برای شادی روح خواهر عزیزم (زیبا) که

در ۱۷/۹/۸۷ از بین ما پر کشید صلوات بفرستد.

روحش شاد و یادش گرامی

 

+نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت12:35 بعد از ظهرتوسط nazi | |

این متن رو به خاطر در گذشت مادر بزرگ یک دوست عزیز زدم.امیدوارم من رو توی غم خودش شریک بدونه.روحشون شاد ان شا الله.

تو رفتی و نشسته مرگ هم زیر سر کوچه

بدون زندگی ای خاک عالم بر سر کوچه

گل و روبان مشکی طرح لبخندی درون قاب 

سیاه حرف ها بر پارچه سر تا سر کوچه

تمام لحظه ها پیراهنی از ابر بر تن کرد

و باران زد و باران زد ٬نمی شد باور کوچه

که پاییز آمد و لب خندهای مادرت را چید

تو کوچیدی و ما ماندیم و چشمان تر کوچه

بدون آسمان چشم تو پرواز بی معناست

چرا که ریخت خون آبرو ٬ بال و پر کوچه

کسوفی سخت سنگین بودهنگامی که می رفتی

چرا که سایه ات کوتاه می شد از سر کوچه

در آغوش کدامین قصه ی ناخوانده خوابیدی

شدی بازی کودک ها٬شدی «پر»پرپر کوچه

بدون تو چه تکراری است٬تکراری است تکراری...
و رفته حوصله بی تو همیشه تا سر کوچه 

 

+نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت11:3 قبل از ظهرتوسط nazi | |

« دوستت دارم » را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ من است

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه دشمن!

که نشانی بر دوست

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست.

+نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت10:5 قبل از ظهرتوسط nazi | |

ماهی در تنگ سر سفره هفت سین نشسته بود ؛ قرمز و چشم نواز ، با نگاهی بی حالت در جستجویی بی وقفه برای رسیدن به حوضچه ، بعد به رود و بعد به دریا بود.

ما او را حبس کرده بودیم در تنگی کوچک و جهان آبها را از او دریغ کرده بودیم . ماهی در بهار ما شنا می کرد و خود بی بهار بود.

کسی گفت بعضی از ما بهار را با پاییز کردن زندگی دیگران برای خود بهار می کنیم !

کسی دیگر گفت دیگرانی بهار جوانی و عمر خود را به خاطر ما به پاییز می رسانند تا ما در امنیت و آرامش ، این بهار و بهاران دیگر را تجربه کنیم .

- سربازی این سوی مرز در تعقیب متجاوزان به حقوق مردم و میهن و سرزمینمان به پاسسز عمر رسید .

- آتش نشانی در بزنگاه اطفاء حریق از نردبام زندگی افتاد و به پاییز رسید تا کودکی را از تنوره آتش بیرون بکشد .

_ معلمی سر کلاس درس ، در مرور سی سال آموزش و تربیت بچه ها ، قلبش از شوق بچه ها در آستانه بهار به پاییز رسید .

ماهی اما این ها را نمیداند. سبزه ، سیر ، سیب ، سمنو و سنبل و سکه هم نمی دانند. آینه اما می داند. آینه در چشم من و ما که کنار هفت سین نشسته ایم ، دغدغه ، آرامش ، اندوه و شادی ما را مرور می کند.

دستی از سر نیاز و خلوص و خجلت به سوی کلام الله مجید دراز می کنیم و بر دو دیده می گذاریم. خدایا هر چه حکم و حکمت است از آن توست .

ما در پاییز، ما در بهار، ما در زمستان و ما در تابستان . به امید کرم توست که زنده ایم . زندگی را آنگونه بر ما ببخشای که سزاواریم.

+نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت11:47 قبل از ظهرتوسط nazi | |

وقتی چیزی رو می خوام و نمی تونم بدستش بیارم...

به خودم می گم ، حتماْ یه چیز بهتر قراره نصیبم بشه. و اصلاْ غصه نمی خورم. و اینقدر منتظر

 می مونم تا چیز جدید بیاد سراغم و اگه نیاد ،دقیقاْ این پیام رو دریافت می کنم

                                                              « باید خودم برم سراغش...»

+نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386ساعت11:57 قبل از ظهرتوسط nazi | |

به خودم افتخار می کنم

و به هر چه که خدا بهم داده

با دیدی مثبت نگاه می کنم

و تا آنجا که در توان دارم

ازشون نگهداری میکنم.

و سعی می کنم بهترین باشم

حتی توی خوب بودن...

+نوشته شده در شنبه 17 آذر1386ساعت11:30 قبل از ظهرتوسط nazi | |

سرنوشت خاک را با آب کامل ساختی

خرد کن درهم جهانی را که ازگل ساختی

عاقلان را خواستی تا سجده برعاشق کنند

عشق را بازیچۀ یک مشت عاقل ساختی

رو به رویم آفریدی چهره ای ازجنس ماه

زندگی را بر من دیوانه مشکل ساختی

غم به جانم ریختی آتش به رگ هایم زدی

سینه ام را داغ کردی ناگهان دل ساختی

از هراس سیلی امواج ویرانگر پراست

قلعه سستی که برشن های ساحل ساختی

از بهشتم رانده ای باشد که برگردانی ام

بر نمی گردد ولی عمری که باطل ساختی

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 22 آبان1386ساعت10:55 قبل از ظهرتوسط nazi | |


 برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال .

بنگر چگونه می افتی؟

 زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است به سوی او.

 انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت .

بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته .

                                                         دکتر شریعتی

 

+نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت9:16 قبل از ظهرتوسط nazi | |

 

یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع

+نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386ساعت10:51 قبل از ظهرتوسط nazi | |

سلام دوستان عزيز. اميدوارم حالتون خوب باشه.

 

بعد از چند ماه اومدم دوباره شروع كنم به نوشتن كه هنوز نيومده دارم بار سفر مي بندم!

 

چون دانشگاه قبول شدم. مي خوام برم نجف آباد اصفهان.

 

راستي چند روز ديگه هم تولدمه (اول مهر ماه ) .

 

اگه خوبي يا بدي ديدين، ببخشيد .

 

فعلا خداحافظ . البته تا شيراز هستم باز هم مطلب مي گذارم. 

+نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت1:59 بعد از ظهرتوسط nazi | |

 

روزگای که سرعاشقی ام بود گذشت

آمد آن فصل دل انگیز،ولی زود گذشت

با من از شوکت و زیبایی دریا گفتی

نشنیدی که در این راه چه بر رود گذشت

برق چشمان تو برزندگی ام آتش زد

 کاش می شد که از این آتش نمرود گذشت

مشت خاکستری از کوه به جا ماند ولی

ابر خونسرد از این حادثه چون دود گذشت

دل تنگم همۀ عمر به فردا خوش بود

دل من دیگر از آن لحظۀ موعود گذشت

صبح از دخترکان لب جو می شنوی

ماهی کوچکی از آب گل آلود گذشت

+نوشته شده در شنبه 19 خرداد1386ساعت7:18 بعد از ظهرتوسط nazi | |

 دار و ندارم را خزان از من بریده است

برگرد تنهایی امان از من بریده است

روزی مجالی داشتم گاهی بگریم

امروز آن را هم جهان از من بریده است

اکنون به دنبال رفیقی نیمه راهم

آغاز راه آن مهربان از من بریده است

طوفانی آمد آشیانم را به هم ریخت

آرامشم را آشیان از من بریده است

گیرم عقابم ای پرستوهای وحشی

آسوده باشید آسمان از من بریده است

طوفان!جدا کن برگ های پیکرم را

دیری ست مهر باغبان از من بریده است

با سنگ روزی می گرفت از من سراغی

آن سنگدل هم بی گمان از من بریده ست

 

+نوشته شده در سه شنبه 1 خرداد1386ساعت12:31 بعد از ظهرتوسط nazi | |

 

طا اتلاع سانوی این وبلاگ طعتیل اسط

من

+نوشته شده در سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت8:49 قبل از ظهرتوسط nazi | |

به یاد دایی عزیزم شهید حسین قاضی زاده

 

شنیده بود شهادت طنین گامت را

چه خوب داد خدا پاسخ سلامت را

پرنده ها پر خود را به خونت آغشتند

که هر کجا برسانند عطر نامت را

چه سر بلند و صبور آمد از سفر ،خواهر

که تا ادامه دهد راه ناتمامت را

صدای خون تو را منتشر کند در خاک

به آبهای جهان بسپرد پیامت را

کجاست آن که به گریه مدام می خواند

کبوتران هراسان تشنه کامت را

کجاست ؟ کاش بیاید بزودی آن موعود

بگیرد ای گل صد پاره انتقامت را

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت1:32 بعد از ظهرتوسط nazi | |

 

  و اکنون سالی دیگردر پیش روی من است، سالی آکنده ازآرزو، سرشار ازامید، آمیخته با انتظاری شیرین، مطمئن ازتحولی دلپذیر، تحولی که تارهای دل را به نوازش می آورد ، روح را جلا می بخشد وجسم را توان، تا با گام هایی استوارتر، مسیری والاترو طریقی زیباتر برگزینیم ،چرا که نیک می دانم بهار در راه است، بهاری نه چون بهاران دیگر که همانند بهاری که آرزویش را دارم آکنده ازآوازچکاوک ها و اوج گرفته از نوای بال پرندگان، بهاری که پیش ازآمدنش در دلمان شکوفه کرده بود.

  زندگی دوباره آغازمی شود تولد دوباره ام را با پشتوانه تجربیات گذشته ام جشن می گیرم .

 

  

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت12:26 بعد از ظهرتوسط nazi | |

 

من دیگه خستم شدم بس که چشام بارونیه

پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه

من دیگه بسه برام تحمل این همه غم

بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد وکم

وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی

واسه عشق های تو خالی ساده مُردن واسه چی

نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم

نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم

نمی خوام در به در پیچ وخم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالی پُرافاده شم

وایسا دنیا،وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

همه خوب حرف می زنن اما کی خوبه این وسط

بد و خوبش با شما ما که رسیدیم ته خط

قربونت برم خدا چقدرغریبی رو زمین

آره دنیا ما نخواستیم دل و با خودت نبین

نمی خوام در به در پیچ وخم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالی پُرافاده شم

وایسا دنیا،وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد

اون بلیط شانس دورت بگو قسمت کی شد

همه درویش،همه عارف جای عاشق پس کجاست

این همه طلسم و ورد جای خوش تو کجاست

نمی خوام در به در پیچ وخم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالی پُرافاده شم

وایسا دنیا،وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند1385ساعت12:19 بعد از ظهرتوسط nazi | |

-       فرض کن خبر شهادت پدر یکی از بچه ها باشد.

 

-  بارک الله . خیلی خوبه! تا حالا همچه خبری نداده ام . خب الان می گویم .

 

 اول می روم پسرش را صدا می زنم.بعد خیلی صمیمانه می گویم :ماشاءالله

 

 به این هیکل به این درشتی!

 

درست به بابای خدا بیامرزت رفتی ! ... نه . اینطوری نه.

 

آهان فهمیدم. بهش می گویم ببخشید شما تو همسایه ها تون کسی دارید که باباش

 

 شهید شده باشد ؟ اگر گفت نه می گویم : پس خوب شد. شما رکوددار محله

 

شدید چون بابات شهید شده ! ... یا نه.

 

 می گویم شما فرزند فلان شهید نیستید ؟ نه این هم خوب نیست. گفتی باید آرام

 

آرام خبر بدم.بهش می گویم ، هیچی نترسی ها .یک ترکش ریز ده کیلویی

 

خورد به گردن بابات و چهار پنج کیلویی از گردن به بالاش رو برد... یا نه...

 

 دیگر کلافه شدم. حسابی افتاده بود تو دنده و خلاص نمی کرد.

 

-     آهان بهش می گویم : ببخشید پدر شما تو جبهه تشریف دارن ؟

 

همین که گفت ، آره . می گویم : پس زودتر بروید پرسنلی گردان تیز و

 

چابک مرخصی بگیرید تا به تشییع جنازه پدرتان برسید و بتوانید زودی

 

 برگردید به عملیات هم برسید ! طاقتم طاق شد . دلم می لرزید .

 

چه راحت و سرخوش بود . کاش من جاش بودم . بغض کردم و پردۀ

 

 اشکی جلوی چشمانم کشیده شد . قاسم خندید و گفت : « نکنه

 

می خوای خبر شهادت پدر خودت را به خودت بگی؟! اینکه دیگه گریه

 

 نداره . اگر دلت می خواد خودم بهت خبر بدم ! » قه قه خندید .

 

دستش را تو دستانم گرفتم . دست من سرد بود ودست او گرم و زنده .

 

کم کم خنده اش را خورد . بعد گفت:«چی شده؟» نفس تازه کردم و

 

 گفتم : « می خواستم بپرسم پدرت جبهه اس؟!»لبخند رو صورتش

 

یخ زد .چند لحظه در سکوت به هم نگاه کردیم . کم کم حالش عادی شد

 

تکه سنگی برداشت و پرت کرد تو رودخانه . موج درست شد . گفت

 

 : « پس خیاط هم افتاد تو کوزه!» صدایش رگه دار شده بود . گفت :

 

«اما اینجا را زدید به خاکریز.من مرخصی نمی روم.دست راستش برسرمن.»

 

 وآرام لبخند زد . چه دل بزرگی داشت این قاسم.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت5:44 بعد از ظهرتوسط nazi | |

ماه پیش داشتم یه کتاب می خوندم مجموعه طنز بچه های جبهه . اسمش

 

 رفاقت به سبک تانک بود اسم نویسنده اش هم داوود امیریان بود . یکی

 

 از داستاناش رو براتون نوشتم اگر تونستید کتاب رو بخونید خیلی جالب بود.

 

بابات کو؟

 

تا به حال غصه دار و غمگین ندیده بودمش. همیشه دندان های صدفی

 

 سفید فاصله دارش از پس لبان خندانش دیده می شد. قرص روحیه

 

بود ! نه در تنگناها و بُزبیاری ها کم می آورد و نه در زیر آتش شدید و

 

 دیوانه واردشمن.

 

یک تنه می زد به قلب دشمن. به قول معروف خطر پیشش احساس

 

خطر می کرد! اسمش قاسم بود. پدرش گردان دیگر بود . تره به

 

تخمش می رود ، قاسم به باباش . هر دو بشاش بودند و دل زنده. خبرشهادت

 

 دادن به برادر و دوستان شهید ، با قاسم بود:

 

-  سلام ابراهیم. حالت چطوره؟ دماغت چاقه ؟ راستی ببینم تو چند تا

 

 داداش داری؟

 

-   سه تا ، چطور مگه؟

 

-  هیچی! از امروز دو تا داری. چون داداش بزرگت دیروزشهید شد!

 

-  یا امام حسین!

 

به همین راحتی ! تازه کلی هم شوخی و خنده به تنگ خبرمی بست و

 

 با شنونده کاری می کرد که اصل ماجرا یادش برود. هر چی بهش

 

می گفتم که :« آخر مرد مومن این چطور خبردادن است ؟ نمی گویی

 

 یک هو طرف سکته می کند یا حالش بد می شود ؟»

 

می گفت : « دمت گرم. از کی تا حالا خبر شهادت شده خبر بد و ناگوار؟»

 

-  منظورم اینه که یک مقدمه چینی، چیزی...

 

-  یعنی توقع داری یک ساعت لفتش بدم؟ که چی ؟ برادر عزیزتراز

  

 جان ! یعنی به طرف بگویم شما در جبهه برادر دارید ؟ تا طرف

 

بگوید چطور؟ بگویم : هیچی دل نگران نشو. راستش یک ترکش به

 

 انگشت کوچکه پای چپش خورده و کمی اوخ شده و کلی رطب و

 

یابس ببافم و دلش را به هزار راه ببرم و بعد از دو ساعت فک

 

تکاندن و مخ تیلیت کردن خبر شهادت بدهم ؟ نه آقا جان این طرز

 

 کار من نیست. صلاح مملکت خویش خسروان دانند ! من کارم را خوب فوتِ آبم.»

 

نرود میخ آهنین در سنگ ! هیچ طور نمی شد بهش حالی کرد که.....

 

بگذریم . حال خودم معطل مانده بودم که به چه زبان و حسی سراغ

 

قاسم بروم و قضیه را بهش بگویم. اول خواستم گردن دیگران بیندازم.

 

اما همه متفق القول نظر دادند که تو- یعنی من – فرمانده ای و وظیفه

 

 من است که این خبر را به قاسم بدهم .

 

قاسم را کنار شیرآب منبع پیدا کردم. نشسته و در طشت کف آلود به

 

رخت چرکهایش چنگ می زد. نشستم کنارش . سلام علیکی و حال

 

و احوالی و کمکش کردم. قاسم به چشمانم دقیق شد و بعد گفت : «

 

غلط نکنم لبخند گرگ بی طمع نیست ! باز از آن خبرها شده؟ »جا خوردم.

 

- بابا تو دیگه کی هستی ؟ از حرف نزده خبر داری. من که فکر می

 

 کنم تو علم غیب داری و حتی می دانی اسم گربۀ همسایه ما چیه ؟

 

رفتیم و رخت ها را روی طناب میان دو چادر پهن کردیم . بعد رفتیم

 

 طرف رودخانه که نزدیک اردوگاه بود. قاسم کنار آب گفت : « من

 

 نوکر بند کفشتم .قضیه را بگو، من ایکی ثانیه می روم و خبرش را

 

 می رسانم . مطمئن باش نمی گذارم یک قطره اشک از چشمان

 

نازنین طرف بچکه!»

 

-  اگر بهت بگویم ، چه جوری خبر می دهی ؟

 

-  حالا چی هست ؟

 

ادامه دارد

+نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت5:47 بعد از ظهرتوسط nazi | |